زوج جوان

به کلبه ی ما خوش اومدید، امیدواریم بهتون خوش بگذره

هارد به هارد کردن چیه ؟
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧  

تا حالا شده کلی فایل دوست داشتنی داشته باشین که به جونتون بستن ، حجمشونم اونقدر زیاده که چندین و چند CD و فلش و ... هم واسشون کم باشه ؟ اونوقت مثلا بخواین ویندوز جدید نصب کنین ندونین چیکارشون کنین که از بین نرن ؟!!! آره... ؟متفکر (بگین آره ، ضایع نشم !خجالت)

خب اینجور وقتهاست که میگین کاش وبلاگ مریمو خونده بودم ، (واسش شونصد تا کامنت هم گذاشته بودم...نیشخند) پس تا از دستت نرفته بخونین ...

ببینین کلا برای انتقال اطلاعات از یک سیستم به سیستم دیگه چند تا راه وجود داره . اصلاً رسانه های جابجا کننده اطلاعات به دو بخش آنلاین (on line) و آفلاین (off line) تقسیم می شن . بخش اول ، انواع شبکه هاست ، شبکه های  ETHERNET متداولترین نوعشونه این روش به کارت شبکه و کابل کشی نیاز داره . البته با وجود پیچیدگی و دردسر بازم بهترین راه همینه . استفاده از کابلهای لینک هم ایجاد یه نوعی از شبکه ست ،  کابلهای  PARALLEL ،  SERIAL ،  USB هر سه تاشون این امکان رو دارن که البته دو مدل اول بخاطر اینکه سرعتشون پایینه تقریباً منسوخ شدن . غیر از رسانه های آنلاین روش های آفلاین هم وجود داره که معمولاً به چند دلیل به کار گرفته می شن یکی دسترسی نداشتن به انواع شبکه ، دوم فاصله های دور و یا پایین بودن سرعت اتصال و آخریش هم موارد امنیتی که اجازه انتقال اطلاعات رو به صورت آنلاین نمی دن . تو این جور موارد وقتی حجم اطلاعات زیاد نباشه میشه با استفاده از رسانه هایی مثل CD یا DVD مشکل رو حل کرد اما وقتی که صحبت از حجم بالایی از اطلاعات باشه روش قبل ضمن کند بودن مقرون به صرفه نیست . بهترین راه حل تو این موارد اصطلاحاً هارد به هارد کردن است برای این کار کافیه هارد دیسک یکی از سیستم ها رو به سیستم مقصد وصل کنیم . بعد از گذروندن مراحل شناسایی هارد به وسیله سیستم و سیستم عامل به راحتی میشه تمام اطلاعات مورد نظر رو تو مدت کوتاهی جابجا کرد . هر چند این روش مزایای زیادی داره اما معایبش هم آسیب پذیری هارد دیسک تو نقل و انتقال و همینطور نیاز به باز کردن سیستم مبداء و مقصده .

حالا چجوری هارد به هارد کنیم ؟!سوال

اگه هردو هارد دیسک رو روی یک کابل قرار بدیم باید یکی  تو حالت مستر و اون یکی تو حالت slave باشه (اگه نمیدونین چیه به نوشته هایی که روی خود هارد کنار اون کانکتوری که ۸ تا پین داره نگاه کنین ، میفهمین) . موقع راه اندازی سیستم باید وارد setup بشیم و قسمت IDE HDD AUTO DETECT رو انتخاب و کلید  f3 رو بزنیم سیستم شروع به شناسایی هارد میکنه و اولی رو با اسم   primary master  شناسایی می کنه . اونو تأیید می کنیم . اگه احیانا شناسایی نشدن مراحل فوق رو تکرار می کنیم. اشکال ممکنه یا از کابل باشه ، یا از master و slave که به خوبی تعریف نشدن و یا میشه یکی از هاردها رو   master انتخاب کنیم و با برداشتن  pin یا جامپر از پشت هارد دوم باعث بشیم که خود کامپیوتر دومی رو شناسایی کنه.

خب... چطور بود ؟... خیال باطل

راستی یادتون باشه هارد رو باید با احتیاط جابجا کرد بازنده، آخه اگه هارد ضربه بخوره ممکنه مشکل بدسکتور پیدا کنه استرس! که اون یکی باشه برای بعد ... بای بای 


 
میلاد نور هستی
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٧  


 
ارتباط بی ربط !
ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٧  

یک روز آفتابی، خرگوشی خارج از لانه خود به جدیت هرچه تمام در حال تایپ بود.

در همین حین، یک روباه او را دید.
روباه: خرگوش داری چیکار می کنی؟
خرگوش: دارم پایان نامه می نویسم.
روباه: جالبه، حالا موضوع پایان نامت چی هست؟
خرگوش: من در مورد اینکه یک خرگوش چطور می تونه یک روباه رو بخوره، دارم مطلب می نویسم.
روباه: احمقانه است، هر کسی می دونه که خرگوش ها، روباه نمی خورند.
خرگوش: مطمئن باش که می تونند، من می تونم این رو بهت ثابت کنم، دنبال من بیا.
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتی خرگوش به تنهایی از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد.
در همین حال، گرگی از آنجا رد می شد.
گرگ: خرگوش این چیه داری می نویسی؟
خرگوش: من دارم روی پایان نامم که یک خرگوش چطور می تونه یک گرگ رو بخوره، کار می کنم.
گرگ: تو که تصمیم نداری این مزخرفات رو چاپ کنی؟
خرگوش: مساله ای نیست، می خواهی بهت ثابت کنم؟
بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.
خرگوش پس از مدتی به تنهایی برگشت و به کار خود ادامه داد.
حال ببینیم در لانه خرگوش چه خبره
در لانه خرگوش، در یک گوشه موها و استخوان های روباه و در گوشه ای دیگر موها و استخوان های گرگ ریخته بود.
در گوشه دیگر لانه، شیر قوی هیکلی در حال تمیز کردن دهان خود بود.
پایان

--------------------------------------------

نتیجه
هیچ مهم نیست که موضوع پایان نامه شما چه باشد
هیچ مهم نیست که شما اطلاعات بدرد بخوری در مورد پایان نامه تان داشته باشید
آن چیزی که مهم است این است که استاد راهنمای شما کیست؟!!!!


 
گاهی احساس ...
ساعت ٦:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧  

قطعه گم شده

 

قطعه یی را گم کرده بود و دل آزرده بود.

پس عزم جست و جو کرد ، برای یافتن قسمت گم شده اش.

و همانطور که می غلتید و پیش می رفت

آوازی این چنین می خواند:

گم شده ام را می جویم

گم شده ام را می جویم

به هر جا سر می کشم تا گم شده ام را بیابم.

گاه از شدت گرمای آفتاب می پخت

اما بعد باران خنک می بارید.

و گاه از سرمای برف یخ می زد

اما آفتاب مهربان سر می رسید و گرمی اش را به او می بخشید.

و از آنجا که یک قطعه اش گمشده بود نمی توانست تند و پرشتاب بغلتد.

برای همین می ایستاد تا با کرمی، گپی بزند.

یا گلی را بو کند.

و گاه از کنار خاله سوسکه می گذشت و گاه خاله سوسکه از کنار او می گذشت.

و این بهترین لحظه های زندگی اش بود.

و همین طور رفت و رفت ، از فراز اقیانوسها آوازخوانان:

" در جستجوی قطعه گم شده ام هستم. "

از فراز خشکی ها و دریاها آوازخوانان:

" زانوهایم را قوت بخش و بال هایم را قدرت،

در جستجوی قطعه گم شده ام هستم. "

گذشت از میان باتلاق ها و بیشه ها

از فراز کوهساران

و از دامنه کوهستان ها

تا این که یک روز،

"خدای بزرگ! این جا رو باش"

آوازخوانان:

" یافتم قطعه گم شده ام را

یافتم قطعه گم شده ام را

زانوهایم پرتوان، بالهایم پرکشان

یافتم قطعه گم... "

آن وقت قطعه پیدا شده گفت:

"یک کمی صبر کن

قبل از آن که خستگی را از زانوانت بیرون کنی و بالهایت را قوت بخشی

من کجا و قطعه گم شده تو کجا

من قطعه گم شده هیچ کس نیستم

و تازه اگر هم قطعه گم شده کسی باشم

فکر نمی کنم قطعه گم شده تو باشم!"

غمگین و آزرده گفت: "آه

می بخشید که مزاحم شما شدم."

و غلت زنان به راه افتاد.

قطعه دیگر یافت

اما آن قطعه بسیار کوچک بود.

و این قطعه دیگر خیلی خیلی بزرگ بود.

آن سومی یک کمی تیز بود.

و چهارمی زیادی چهارگوش بود.

یک بار خیال کرد

پیدا کرده است

قطعه ای را که دنبالش می گشت

اما درست و حسابی جا نیفتاد.

و آن را به کناری انداخت.

بار دیگر که با قطعه ای برخورد کرد

و او خود به خود شکست

باز هم غلتید و رفت و رفت

ماجراهایی داشت

در حفره ای افتاد

و محکم با یک دیوار سنگی برخورد کرد

آن وقت یک روز رسید

به یک قطعه دیگر که به نظرش رسید

حسابی جفت و جور اوست.

به او گفت: سلام

قطعه گفت: سلام

"تو قطعه گم شده کسی هستی؟"

"تا آن جا که می دانم ، نه"

"خوب، می خواهی برای خودت باشی..."

"بدم نمی آید با کسی باشم ولی هنوز مال خودم هستم."

"دوست داری مال من باشی."

"بدم نمی آید."

"شاید با هم جفت و جور نشویم."

"امتحان می کنیم."

آهان؟

سرانجام و سرانجام

جفت و جور شد

چه خوب هم

غلت زنان پیش رفت

و چون حالا دیگر

کامل کامل بود

تندتر می غلتید

و پرشتاب تر و پر شتاب تر از گذشته

و پرشتاب تر از هر زمان دیگری بود

آن قدر تند و با شتاب که نمی توانست بایستد

بایستد و با کرم گپی بزند.

یا بایستد و گلی را بو کند

و پرشتاب تر از آن بود که پروانه بر رویش بنشیند

نمی توانست ترانه شاد خود را بخواند

پی....دا کرد....ه ام ق...طع...ه....

یافت...م ق...طع...ه....

حالا که کامل شده بود

دیگر ترانه یی سر نمی داد

با خودش فکر می کرد: آها، چه شد که اینجوری شد

و از غلتیدن و چرخیدن باز ماند.

و آن وقت قطعه پیدا شده را به کناری گذاشت

و آرام و آرام غلتید و دور شد

و همان طور که می غلتید ترانه اش را خواند

"می گردم و می جویم قطعه گم شده ام را

می گردم و می جویم قطعه گم شده ام را

آی آی آی ، می رم این جا ، می رم آن جا

می جویم قطعه گم شده ام را. "

 

نویسنده : شل سیلور استاین


 
م ا د ر
ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ تیر ۱۳۸٧  

خیال باطل تا حالا شده روز مادر با روز تولد باباتون یکی بشه ؟!!! متفکر

همین دیگه ... نشده ... اگه میشد میتونستین بفهمین من الان چه حسی دارم ! مژه

   

از میان تمام فرشتگان خداوند ، تنها یکی از آنهاست که خداوند او را به روی زمین فرستاده تا سختی بکشد و عشق بورزد و صمیمی باشد . آنهم زیباترینشان را . می شود تصور کرد که خداوند چقدر عاشق بنده هایش است . این فرشته ی زیبا و دوست داشتنی عشقش خاصیت متفاوتی با دیگر عشقها و عشق ورزیدنها  دارد . عشقش حقیقیست . بی قید و شرط است . در عشق ورزیدنش جای هیچ بحث و حرفی نیست . جای شک و تردید نیست . صدایش بهترین موسیقی دنیاست . آشنا و گرم . خنده هایش دوست داشتنی و آشناست . تپش های قلب مهربانش در هر زمان آرام بخش است . قلبی که با تمام عشق می تپد . لبخند هایش زندگی بخش است و بی ریا . هر بار نگاهی می اندازد ، در نگاهش تنها یک چیز است و بس ، عشق .... آن هم از نوع بدون قید و شرطش . عشق .... یک عشق حقیقی حقیقی .

پاک و معصوم ، ساده و بی ریا ، زیباترین و محبوبترین فرشته ی خداوند ، که مقدس ترین نام را خداوند برایش برگزیده ، مادر....... 

 

یه چیزی بگم ؟! راستش بجای این متن فوق ( بازنده! ) اولش میخواستم یکم زحمت بکشم با استفاده از تراوشات ذهنیم مادر رو تعریف کنم اوه، میخواستم بگم مادر یعنی مهربانی ... ، دیدم نه کامل نیست ، گفتم مادر یعنی گذشت ... ، بازم نه ... ، مادر یعنی همه چی ... ، نه اینم نشد ، آها ... مادر یعنی عشق ... ای بابا ... نه اینم نشد ... خداییش کم آوردم کلافه! فقط آرزو کردم خدایا یکم قدرت درک عشق مادر رو بهم بده ، همین . ( باور کنین کم آرزویی نیست ... ! فرشته)

 

شما چی میگین ؟ سوالواقعا ببینین میتونین تو یه جمله ( حالا چون شمایین یه عبارت ، یه پاراگراف ، هر چی ) در مورد مادر بگین ؟!خیال باطل

 


 
تولد عطی جونی
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٧  

 هوراهوراهوراهوراهورا

 

Birthday.......Birthday

Birthday.......Birthday

Birthday.......Birthday

Birthday@@Birthday

Birthday.......Birthday

Birthday.......Birthday

Birthday.......Birthday

 

.........Birthday

.....BirthdayBirthday

Birthday.......Birthday

Birthday.......Birthday

Birthday@@Birthday

Birthday.......Birthday

Birthday.......Birthday

Birthday.......Birthday

 

Birthday..Birthday

Birthday........Birthday

Birthday..........Birthday

Birthday........Birthday

Birthday..Birthday

Birthday

Birthday

Birthday

Birthday

 

Birthday..Birthday

Birthday........Birthday

Birthday..........Birthday

Birthday........Birthday

Birthday..Birthday

Birthday

Birthday

Birthday

Birthday

 

Birthday......Birthday

.Birthday....Birthday

..Birthday..Birthday

...BirthdayBirthday

.........Birthday

.........Birthday

.........Birthday

.........Birthday

.........Birthday 

 


 
زخم گل شقایق
ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ خرداد ۱۳۸٧  

فراز پایانی زندگانی " ام ابیها " حضرت فاطمه (س) از بیان دکتر علی شریعتی :
فاطمه منبع الهام آزادی و حق‌خواهی و عدالت‌طلبی و مبارزه با ستم و قساوت و تبعیض بوده است

فردا سوم جماد‌ی‌الثانی است . سال یازدهم هجرت ، سال وفات پدر . کودکانش را یکایک بوسید : حسن ، هفت ساله ، حسین ، شش ساله ، زینب ، پنج ساله و ام کلثوم سه ساله.

و اینک لحظه‌ی وداع با علی ! چه دشوار است . اکنون علی باید در دنیا بماند . سی سال دیگر ! فرستاد " ام رافعه " بیاید ، وی خدمتکار پیغمبر بود . از او خواست که:

-
 ای کنیز خدا ، بر من آب بریز تا خود را شست ‌وشو دهم . با دقت و آرامش شگفتی ، غسل کرد و سپس جامه‌های نویی را که پس از مرگ پدر کنار افکنده بود و سیاه پوشیده بود ، پوشید ، گویی از عزای پدر بیرون آمده است و اکنون به دیدار او می‌رود

 


 
میلاد حضرت زینب(س) و ...
ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧  

 

*  میلاد  *

*  زینت پدر  *

*  زینب قهرمان  *

*  دخت فخر کائنات  *

 *  بانوی خورشیدهای دربند  *

*  شکوه حماسه در سراپرده حیرت  *

*  مبااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارک  *

 .-***¸¸.(`'·.¸(~`'·.¸* ¤ *¸.·'´~)¸.·'´ )¸¸.***-. ¸¸.  


 
من از خدا خواستم ...
ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧  

من از خدا خواستم به من توان و نیرو دهد

و او بر سر راهم مشکلاتی قرار داد تا نیرومند شوم.

من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد

و او پیش پایم مسایلی گذاشت تا آنها را حل کنم.

من از خدا خواستم به من ثروت عطا کند

و او به من فکر داد تا برای رفاهم بیش تر تلاش کنم.

من از خدا خواستم به من شهامت دهد

و او خطراتی در زندگیم پدید آورد تا بر آنها غلبه کنم.

من از خدا خواستم به من عشق دهد

و او افراد زجر کشیده ای را نشانم داد تا به آنها محبت کنم

.من از خدا خواستم به من برکت دهد

و خدا به من فرصت هایی داد تا از آنها بهره ببرم.

من هیچ کدام از چیزهایی را که از خدا خواستم، دریافت نکردم

ولی به همه چیزهایی که نیاز داشتم، رسیدم.


 
سال نو
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٧  

 به به ... به به ... مثل اینکه عید شده ... عالم پیر دگرباره جوان شده و اینا ... سال نو مبارک ...! ها ؟ ... نه بابا ... چی چی رو تموم شد ... تا آخر بهار عیده !!!! والااااااا

میگم امروز چه آرزوهایی کردین ؟!!!! آفرین ... آفرین ... حالا این پستم بخونین از این به بعد بدونین چی آرزو کنین ... بد نیست بدردتون میخوره ... خییییییلی ممنونم ! 

روزی روزگاری سنگ تراشی که از شغل خود ناراضی بود ، از نزدیکی خانه بازرگانی رد شد . در خانه باز بود و از خانه مجلل ، باغ و نوکران بازرگان و ریخت و پاش های او ر ا دید و به حال او غبطه خورد و با خود گفت : این بازرگان چقدر ثروتمند است و چقدر همه به او احترام می گذارند . آرزو کرد  که به جای بازرگان باشد پس این اتفاق افتاد . در یک لحظه او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد ، تا مدتها فکر می کرد از همه قدرتمندتر است . تا اینکه یک روز حاکم شهر از انجا عبور کرد . او دید که همه مردم چقدر به حاکم احترام می گذارند ، حتی بازر گان . مرد باز با خودش فکر کرد ، کاش من هم یک حاکم بودم . آنوقت از همه قوی تر می شدم . در همان لحظه تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد . در حالی که روی تخت نشسته بود و هر چه دلش میخواست می خورد و به همه دستور می داد ، مردم هم به او تعظیم می کردند .اما مرد احساس کرد نور خورشید او را آزار می دهد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است ! او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد به زمین بتابد و آن را گرم کند ، اما در لحظه ای که احساس قدرت می کرد ، ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت ، پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است و تبدیل به ابری بزرگ شد . کمی نگذشته بود که بادی آمد و او  را به اینطرف و آن طرف هل داد . این بار مرد آرزو کرد باد شود و همان شد . ولی وقتی به نزدیک صخره سنگی رسید ، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت . هرچه تلاش کرد نتوانست بر قدرت صخره چیره شود ، پس با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا ، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد . دیگر به قدرتی تمام تبدیل شده بود و هیچ چیزی نمی خواست ولی همانطور که با غرور ایستاده بود ، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد دارد خرد می شود ! سپس نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده بود !  

نتیجه اخلاقی : اگه در خونه کسی باز بود ، سرتو بنداز پایین !